|
هرکی میپرسه حالم و می گم همه چی عالیه
هیچکی نمیدونه چقدر جای تو اینجا خالیه...

اصلا چه فرق میکند انگشت های لاغر مردنی ام چند ماه است روی این صفحه های قهوه ای نرقصیده؟..من که شب و روز برای تو می نویسم ، برای تو می خوانم ، برای تو گریه می کنم،برای « تو که نیستی تا ببینی،دل آسمون شکسته/ جاده تا صبح قیامت،من و این پاهای خسته...»... نه ! لاک پشت هایت را برای خودت نگه دار، من که گفتم دیگر گوشواره با طعم نارنج لبانت نمی خواهم...برای تلخی من همین بهانه کافی ست که این شهر لعنتی!! هرچه داشته باشد تو را ندارد و من یادم می ماند 18 زمستان است بدون تو خواب خرگوووش می بینم !!!
تحفه ی این روزهای نبودن خالی دست هایی ست که جز شعر ندارد تا یادم باشد : « نوشتن بهتر از منفجر شدن است ! (اکتاویوپاز) »
تقدیم به یه دوست اردیبهشتی :
مثل ِ خوابی که رفته از یادم ، توی کابوس های پی در پی
من کنارت چه زشت می رقصم،زیر ِنت های خیس ِلب درنی
هرشبم بی تو تنگ می خندد،این عروسک به کودکی هایم
لای سوراخ ِ زندگی رفتم !گفته بودی که می روم تا کی ؟
قلب ِ چوپان ِ قصه هایت زد،سر به دشتی که عشق را.. [گم شد]
بی تو حتی خدا نمی فهمد ، کوچ ِ غمگین ِرشت را تا ری
ضربه هایی به بالشم می زد، فصل ِ اردیبهشت ِ غمگینت
مثل ِ خوابی که رفته از یادم ، مثل ِ خوابی که.. [می پرم در دی!]
---آیا اکنون دست مرده ام دارد می نویسد ، یا دست زنده ام ؟ (موریس مترلینگ)---
اول بیا دماغت را با لبه ی آستینت پاک کن و هوس کن با موش ها سر یک سفره بنشینی ، چه اشکالی دارد کمی هم « چند ِش » باشی وقتی آدم های دورو برت – که دروغ را مثل آب نبات می مکند- هنوز باورنکرده اند این کوچه در نهایت خود به دیوار می رسد و پشت آن دیوار من مردی را می شناسم که شب ها کنار پنجره نمی خوابد چون می ترسد صدای شعر خوانی دختربچه ای از خواب بیدارش کند...بعد بیا و بگو « مرا تبار خونی گل ها به زیستن متعهد کرده>فروغ»...بعد بیا و بگو « دوست داشتن بهتر از عشق است>دکترشریعتی»...« مردن چقدر حوصله می خواهد>قیصرامین پور»...«رفتن هیچ ربطی به رسیدن ندارد>علی صالحی»....
می فهمی ؟«با تو هستم،تو!خواننده ی مزور من!برادر من! باتو هستم کثافت! >گلهای شرارت بودلر»
نمیدانم چرا این روزها این قدر اصرار دارم غزل باشم :
هرچند نمی سوزد ، برمن دل ِ سنگینت
گویی دل من سنگی ست درچاه زنخدانت(سعدی)
پای چاهی که گریه می کردم، از گناهی که شسته سیبم را
رنگ ِِتندی به بودنم می زد ، رنگ ِ ماتیک ِ مادرم حوا
در تنم ماجرای اسکندر، جنگ ِ خونین ِ عشق با نفرت
بغض ِ ترسوی من که می ترکد،وقت ِتهدید ِتیز سوزن ها
لنگ می زد مرا دوچشمانت، مثل تیمور ِ قصه ها بودم
قهرمانی به من نمی آمد ، توی« قانون ِ » بوعلی سینا
سهم ِسارای مشق هایت شد، هراناری که دست من دادی
[نمره ات بیست می شود قطعا، زیر ِ باران ِ دفترم دارا !]
چشم براق ِ گربه ای در من، زوزه می زد تمام ِعمرش را
موش ِ خیسی جویدهی قش..قش..تکیه ام را به شانه ات یک جا
عقده ام را عجیب خوابیدم ، شب به شب جنب ِ«بودنت بی من»
با صدایی که مادرم می زد ، پشتِ گوشم « عزیز ِ من لالا»
♦ ♦ ♦
پای چاهی که رد شدی از من ، مثل تردید ِ سرد ِ یک عابر
گریه کردم که عاشقم باشی ، گریه کردم که مال ِ من تنها...
خوشحالم که هیچ وقت آن قدر آدم مهمی نبودم که مجبور باشم برای تک تک حرفهایم به صدهزار نفر جواب پس بدهم... و خوشحال ترم از اینکه هرچقدر هم زووور می زنم هیچ پخی نمی شوم ...وقتی هیچ کس نباشی راحت تر می توانی باراننده ی تاکسی خوش و بش کنی ...توی خیابان با بیخیالی تمام طبق عادت همیشگی ات که حالا برایت تبدیل به یک لذت شیرین شده لب هایت را بجوی!!!...به حرف های درگوشی و عاشقانه ی دخترپسری روی صندلی پارک گوش کنی...وقتی امام زاده می روی به زنی که با چشم غره می گوید : های خانم چادر! بگویی « مگه مانتوم چشه ؟»...وزیر ورقه ی امتحانیت بنویسی « خسته شدم!»
آنکس که مرا نشاط و مستی داد
آنکس که مرا امید و شادی بود
هرجا که نشست بی تامل گفت:
«او یک زن ساده لوح عادی بود»
(فروغ فرخ زاد)
بله درست متوجه شدید...اینجا رشت ! باران! هق هق! و انگشت های خسته یک دختر بچه ی احمق!!
همین!
|