|
دم پایی های من گم شد! این ها مشق هذیان های یک دختربچه ی احمق!!!است که هنوز از لولو می ترسد...
|
در ستایش فیلم « مرگ و دوشیزه » رومن پولانسکی و همه ی اونایی که توی این زندگی لعنتی درد کشیدن...
درد می کنه...اونی که می زنه شاید نفهمه اما درد می کنه...جای زخم هایی که توی وجودت جا باز می کنن برای همیشه درد می کنه...بو کن ...ببین همه ی انقلاب های جهان بوی خون می دن...همه نظام ها،همه ی دموکراسی ها و دیکتاتوری ها بوی خون میدن! بوی فرورفتن استخوان هایی از نفرت و عشق،استخوان های از ویرانگی و آبادی،استخوان های از درد و خاطره ، توی همه ی سوراخ های جسم و روح انسان! این خیلی احمقانه ست که تو یه کله پوک بی شرف باشی و فکر کنی گذشته گذشته! گذشته هیچ وقت نمی گذره.جای مشت ها می مونه،جای لگد زدن ها می مونه.جای ضجه زدن ها و فریاد کشیدن ها می مونه... پولینا،زنی انقلابی و آزادی خواه،که در کشوری ناشناس در آمریکای جنوبی،
پس از سرنگونی رژیم دیکتاتوری زندگی می کند و هر روز جسم ذوب شده اش را به یادگار
یدک می کشد، هر روز خاطره ها و آرمانهایش را مرور می کند،فقط یک
کاراکتر شکنجه شده با بازیگری عالی توی یک فیلم معروف از پولانسکی نیست...مجسمه
نیست،اسطوره نیست،نمایش نیست،درد است... درد،دردی روان و جاری...و توی تاریخ بشر
هیچ چیز به اندازه دردعمیق نبوده،دردعشق،درد آزادی،درد خیانت،درد جنگ،درد فقر، هیچ
چیز به اندازه ی درد توان سوراخ کردن را ندارد،توان فرو رفتن ،توان
فروپاشیدن...پولینا که بعد از سالها صدای شکنجه گرش را شناسایی می کند و تصمیم به
انتقام می گیرد،یک انسان وحشی ست. گور بابای هرچیزی که اسم عقل و عدالت رویش
گذاشته اند. وقتی آدم درد می کشد یعنی درد می کشد. وقتی این درد تمام نمی شود یعنی
تمام نمی شود.برای پولینا قطعه ی موزیک مرگ و دوشیزه چیزی جزروایت این درد جاری
نیست...پولینا می زند. پولینا فحش می دهد. پولینا شکنجه گرش را وادار می کند جلوی
او ادرارش را دفع کند و تحقیرش می کند. اما درد پولینا خوب نمیشود.دیالوگ غم
انگیزی ست لحظه ای که به شوهرش می گوید حتی به این فکر کرده با دسته ی جارو انتقام
تجاوزش را از مردی که شکنجه اش داده بگیرد...اما درد پولینا خوب نمی شود. شکنجه گرش
را کنار دریا رها می کند و با وجودی متلاشی به سمفونی غم انگیز مرگ و دوشیزه گوش
می کند! درد! دردها هیچ وقت خوب نمی شوند! این
روزها نه برای نوشتن حوصله دارم، نه برای خوندن و دیدن و فهمیدن...اما چاره ای جز
نوشتن ندارم،چیزی در وجود من درد می کنه، یک زخم،یک حفره،یک جای خالی بزرگ... می
فهمی لعنتی؟ این درد خوب شدنی نیست... و شعری از کتابم ، که نمی دانی تهران بی تو آوارگی ست... « تهران »
تهران با همه ی بزرگی اش در حق ِ من پدری نکرد تهران که مردی چاق با موهای جوگندمی بود و هر وقت صدایش زدم تنها تعداد ماشین هایش را به رخم کشید و حلقه حلقه دود از پیپ ِ چوبی اش نشانم داد بی آنکه سهمی در سرفه هایم داشته باشد .
تهران،مردی با زیر شلواری راه راه بود که بارها روی پاهایش گریه کرده بودم وقتی دلم می خواست زندگی کنم اما نشد وقتی دلم می خواست بمیرم اما نشد وقتی دلم تنگ بود و مثل مانتویی از مُد رفته از پشت ِ ویترین مغازه ها جمع می شدم... من در حال ِ دور ریختن و در حال ِ دور شدن بودم کسی صدای من را نمی شنید تنها بوق بوق بوق وشهر انگار فقط چشمی بود که از پشت ِ یک جفت لنز خاکستری نگاهم می کرد! --------------------------------------------------------------------------------------
من وبه حال خودم بذار،این زن رو من و تمام ِ پلشتی این درد رو که قد تمام کرم های عالم دوستت دارم که قد تمامی ِ دوش ها می بارم... (ش. نجفی) [ 91/01/08 ] [ ] [ فکرکنم نیلوفر اعتمادی! ]
[ ]
فرسایش فقط متعلق به زمین نیست...به
خاک نیست...فرسایش ابژه ای فراتر از طبیعت و ماده است. مثل زنجیر نیست که به دست و
پایت چنگ بزند و زندانی ات کند. مثل چاقو نیست که تیزی اش روی گلویت باشد. روی تکه
تکه های بدنت و ببرد و خون بزند بیرون...فرسایش هیچ کجایت را قرمز نمی کند...از هیچ
جای بدنت چیزی بیرون نمی ریزد...فرسایش ساییدن روح توست..ساییدن عصاره ی وجود تو زیر
سنگینی سخت و خشن یک درد! یک نامعلوم! وقتی می روی دانشگاه،می روی بیمارستان،می روی
مهمانی،به دوستانت زنگ می زنی،خوش و بش می کنی، کتاب می خوانی...وقتی مثل همه ی
آدم ها می بینی،می خوری،می خوابی، می...فرسایش همیشه با توست. تو در همه ی حالت های
زندگی ات دچار فرسایشی! و هیچ کس جز خودت این درد عمیق فرسوده شدن را احساس نمی
کند. مثل بندبازی که روی باریکه ی یک طناب راه می رودو تماشاچی ها نگاهش می
کنند،دست می زنند،هورا می کشند! درست روی مرز فرسایش ایستاده ام، درست روی مرز
فرسودگی...تماشاچی ها تماشاچی ها تماشاچی ها...
و شعرم ، که عشق است و درد : غرق تو با لهجه ی غلیظ ِ ایتالیایی و کلاهی حصیری به سر بیشتر شبیه ماهیگیری هستی که کنار رودخانه ای کوچک به ماهی ها لبخند می زند. من با چشم های قهوه ای وکلاهی از تور ِ سیاه بیشتر شبیه زنی هستم که از مراسم ِ تیرباران معشوقه اش برمی گردد با اندوهی که پشت سرش ایستاده و نگران ِ توست نگران ِ تو که سالهاست به بوم نقاشی ات باطرحی ناتمام خیره ای و قلابت مدام گیر می کند به سینه ی رودخانه به دهان ِ ماهی های خسته ای که دیگر رمقی برای خوردن ندارند . نگران ِ خودم که شب به پیراهن های ساتنم دست می کشم و صبح اندوهم را در چمدان های زیر تخت پنهان می کنم اما بیشتر نگران ِ تابلویی هستم که من در گوشه اش خاکستری باشم و خط دور لب هایم زنی را به یادت نیاورد . مادیگلیانی! مادیگلیانی ِ مست در رنگ ها و بوم ها چشم های من را درست شبیه زنی بکش که کنار رودخانه ای کوچک رفت و جیب هاش آنقدر سنگین بود که تا کیلومتر ها زیر آب هم نفهمیدغرق شده است...
پ.ن : مادیگلیانی، نقاش ایتالیایی و هم دوره ی پیکاسو. معروف ترین اثر او طرحی از چهره ی معشوقه اش ژان بود که معتقد بود تا چشم هایش را نفهمد نمی کشد.(براساس فیلم مادیگلیانی به کارگردانی : mick davis ) پ.ن : ویرجینیا ولف ، نویسنده ی انگلیسی که در اقدام آخرش به خودکشی، به رودخانه ای نزدیک خانه اش رفت و جیب هایش را با سنگ پر کرد و در آب غرق شد. [ 90/12/19 ] [ ] [ فکرکنم نیلوفر اعتمادی! ]
[ ]
درست مثل جنینی که به گوشه کنار شکمم لگد بزنه، وجودش رو احساس می کنم. سالها با این شکم باد کرده مدرسه رفتم،دانشگاه رفتم، بیمارستان رفتم،به دوست و فامیل لبخند زدم.و هیچ کس نپرسید" تو بارداری؟ " من باردار بودم. باردار شعری که هم دوستش داشتم و هم دوستش نداشتم! بارداری شعری که هم دلم میخواست توی شکمم خفه شه و هم دلم می خواست زنده به دنیا بیاد تا دستش رو بگیرم و به آدمهایی که نگاهم می کنند، نشونش بدم . و این روزها که برای انتشار اولین کتابم روز شماری می کنم،درست حال زنی رو دارم که بخواد بچه ی نامشروعش رو به بقیه معرفی کنه! بگه این بچه ی منه! و من مادرشم،کتابم... به دنیا بیا جنین کوچک من...به دنیا بیا...زودتر...
و دوشعر از این کتاب که دعتتون می کنم اینجا بخونید : نقد شعری از من با نام«از فرط تو» - توسط آریامن احمدی این روزها ترجمه ی شعر لذتی ست که کنار فیلم دیدن و کتاب خوندن،همراهمه...شعری که بسیار دوستش دارم و امیدوارم خوب هم ترجمه ش کرده باشم . شعری از « گابریل اوکارا » که مطمئنم هیچ وقت نخواهد فهمید چقدرررر با این شعرلعنتی ش گریه کردم...چقدر... شعری از : (GABRIEL OKARA) - ترجمه: نیلوفراعتمادی I hear many voices Like it's said a madman hears; I hear trees talking Like it's said a medicine man hears
Maybe I'm a madman, I'm a medicine man.
Maybe I'm mad, For the voices are luring me, Urging me from the midnight moon And silence of my desk To walk on wave crests across a sea.
Maybe I'm a medicine man Hearing talking saps, Seeing behind trees; But who`s lost his powers of invocation. But the voices and the trees Are now name-spelling and one figure Silence-etched across The moonface is walking , stepping Over continents and seas.
And I raised my hand – My trembling hand,gripping My heart as handkerchief And waved and waved – and waved- But she turned her eyes away. (GABRIEL OKARA)
من صداهای بسیاری می شنوم همان طور که می گویند یک دیوانه می شنود من حرف زدن ِ درختان را می شنوم همان طور که می گویند یک جادوگر می شنود
شاید من یک مرد ِ دیوانه ام، من یک جادوگرم.
شاید من دیوانه ام زیرا صداها مرا فریب می دهند ترغیبم می کنند از ماه ِ نیمه شب ، و آرامش ِ میزم به راه رفتن بر اوج ِ موج های دریا...
شاید من یک جادوگرم حرف زدن ِ شیره های گیاهی را می شنوم ماورای درختان را می بینم اما به جادوگری می مانم که نیروهای جادویی اش را گم کرده. صداها و درختان اکنون هجی ِ نام و تصویری هستند حک شده بر سکوت قرص ماه ، راه می رود قدم زنان برفراز قاره ها و دریاها.
و من بالا بردم دستانم را دستان ِ لرزانم را قلبم را به چنگ گرفته همچون دستمالی و تکان دادم، تکان دادم،تکان دادم اما او چشمانش به سویی دیگر چرخید.
* * * سرم و که برمی گردونم و به 20 سالی که گذشت تا امروز 21 ساله ام کنه نگاه می کنم،جز حجمی از حفره های توخالی نمی بینم. کودکی،دورانی که همه ی آدم ها ی دور و برم دوست دارند بهش برگردند و من نه! و چقدر شبیه مجسمه های سنگی می شم،وقتی برق زدن چشم هاشون رو زمانیکه از خاطرات بچگی حرف می زنند،نمی فهمم! من کودکیم و دوست نداشتم، فقط همین و به خاطر میارم، فقط همین! بیا لعنتی!بیا از سرم یه نوار مغز بگیر. ببین توی این خطها که هی بالا و پایین می رن، چی میبینی؟از 7 سالگی،از 15 سالگی،از 20 سالگی،چه فرقی بین این حفره های خالی هست؟وچه شباهتی بزرگتر از اینکه من دلم نمیخواد به هیچ کدوم این ها برگردم؟ در من میل شدیدی به تموم شدن هست. میلی که مثل دهان مکنده ی یک گیاه وحشی من رو به سمت خودش می کشه، تا هر چه زودتر این سالها رو ورق بزنم و تموم شم..تموم..این طوری نگام نکن! تو این دختر بچه رو،با این موهای بلند و چشم های قهوه ای،با انگشت های باریکی که سالهاست می نویسن نمی شناسی،تو در رشته های خاکستری مغزم نبودی،تو به صدای ضربانهای قلبم گوش ندادی. من تنهام و تو برای لمس این تنهایی هیچ وقت دست هات رو دراز نکردی...داره دیر میشه...چیزی به تموم شدنم نمونده! تو گوش می دادی / به خون من که ناله کنان می رفت/ و عشق من که ناله کنان می مرد/ تو گوش می دادی/ اما مرا نمی دیدی... (فروغ فرخ زاد) [ 90/10/15 ] [ ] [ فکرکنم نیلوفر اعتمادی! ]
[ ]
حتما دختری که موهاش رو شونه می کنه،دانشگاه می ره، به مریض های خوابیده روی تختهای بیمارستان لبخند می زنه،کتاب میخونه،شعر می نویسه...حتما دختری که توی آینه به من نگاه می کنه،منم!من! من کهاین روزها باور دارم : وقتی آدم چیزی نداشته باشه که ببازه ، اداره ی زندگی چندان سخت نیست! (وداع با اسلحه – ارنست همینگوی)
و شعر که زخم است و زخم....
« از فرط ِِ تو»
در خیابان های یک طرفه دنبال تو می گردم دربوق هر ماشینی که زیر پایم می ایستد با راننده ها از تو حرف می زنم با راننده ها که تو را نمی شناسند و برایشان فرقی نمی کند چشم های تو چه رنگی ست
زیر همه ی مبل ها را نگاه می کنم به دیوارهای خانه عکست را نشان می دهم به فرش ها جای پایت را دلم خوش است به لباس های چرکی که روی هم انبار می شوند تا با ماشین لباس شویی بروم دنبال ِ عطر پیراهنت... چرا تو نباید در کشوی کمد باشی در چین های خسته ی پرده و میزی که هر صبح خودم برای صبحانه ات می چینم خودم که در آینه ها تمام قد می ایستم خودم که در آینه ها تمام قد گریه می کنم
فرقی نمی کند چطور آرایش کنم شالم چه رنگی باشد لاکم چه رنگی وقتی نیستی لعنتی نیستی...
* * *
پ. ن:
Exuberance still reigned over the happy bay That day when we made long funerals For all the things We had to bury (EMILE OLOGODO) [ 90/08/12 ] [ ] [ فکرکنم نیلوفر اعتمادی! ]
[ ]
نقطه،اگه یه دونه باشه یعنی تموم شد! نقطه،اگه سه تا باشه یعنی ادامه داره...یعنی تموم نشده...یعنی هنوزیه عالمه دیگه مونده! اینا رو همه می دونن. اما به من بگو، نقطه اگه دو تا باشه یعنی چی؟ یعنی تموم شده یا ادامه داره؟ من توی دو نقطه چین گیر کردم . مثل یه بادبادک، تو دستای باد...مثل یه گنجشک معلق بین آسمون و زمین!یا با دستات یه نقطه رو پاک کن و تمومم کن. یا یه نقطه اضافه کن و ادامه ام بده...
+ از دستان ِ من نیاموختی / که من برای خوشبختی تو/ چقدر ناتوانم / می خواستم با ادبیات پراکنده ی شعر/تو را خوشبخت کنم...!!! (احمدرضا احمدی)
و شعر :
« زنی برای اشتباه »
اشتباه می گیری من را با صندلی ، با در ، با دیوار با عطر ملایم ِ زنی که توی تاکسی کنارت می نشیند و معلوم نیست تا کدام چهارراه فقط زنی ست که کنارت نشسته! حساب ِ تو از همه ی خیابان ها جداست و از همه ی بیمارستان ها،اداره ها،بانک ها حساب ِ تو چیزی نیست که در کرایه ی یک مسیر کوتاه ، جا شود تو با همه ی عابران ِ پیاده فرق می کنی و با همه ی مردها که سیگار می کشند و از راننده تشکر می کنند این را وقتی کنارت نشسته بودم و برایم از عشق می گفتی ، فهمیدم اما تو نفهمیدی هر زنی که روسری اش قرمز بود من نیستم!
[ 89/12/05 ] [ ] [ فکرکنم نیلوفر اعتمادی! ]
[ ]
مدت هاست که به تلخی این واژه فکر می کنم . روز/مرگی ! وقتی هر روز می میری و هر روز می میری...!
به دست های کشیده ام در یک تابلوی نقاشی فکرمی کنم به زنی که عرض خیابان برای دور کمرش گشاد بود اما می پوشید و از پیاده روی بر می گشت می دید پشت سرش همه چیز کش آمده همه چیز قد کشیده پنجره ها از بالا نگاهش می کنند اتوبوس های دو طبقه بلند تر بوق می زنند و خانه اش که گوشه ی یک کوچه افتاده بود به پله های زیادی روی خوش نشان داده از خودش نمی پرسد چرا و ادامه ی سیگار کشیدنش را به میز شام می کشد پیتزا هم کش آمده و بقیه ی مخلفات که قیمت شام را بالا می برند به سرش می زند از گارسون بپرسد دود سیگار ملحفه ی خوبی هست برای خوابیدن؟! اما روی سرش می کشد و می خوابد این تیربرق های بلند از کجا آمده اند می خوابد چقدر برج ها سایه های ترسناکی دارند می خوابد حتما خلبان ها خدا را آن بالا دیده اند می خوابد دستش از ملحفه بیرون می زند می خوابد چقدر با این دست ها موهای بلندش را کوتاه کرده بود می خوابد چقدر مردی که دوستش داشت دلش موهای بلند می خواست می خوابد
و دودست کشیده که دست های آن زن بود...!
همین! [ 89/08/05 ] [ ] [ فکرکنم نیلوفر اعتمادی! ]
[ ]
|
|
| [ طراحی قالب وبلاگ : نایت سلکت ] [ Weblog Themes By : themzha ] |