تبليغاتX
دم پایی های من گم شد!
 
این ها مشق هذیان های یک دختربچه ی احمق!!!است که هنوز از لولو می ترسد...
   
   

بازگشته ام از سفر / سفر از من باز نمی گردد...! (شمس لنگرودی)

 نمی دانم چه اصراری ست به نوشتن، وقتی خودم هم می دانم آدم های دور و برم هرچقدر که دوستم داشته باشند و برای شنیدنم صبوری کنند، آخرش هم باید سرم را روی بالشت  ِخیس خودم بگذارم و هر نیمه شب از بی خوابی خدایی که نمی شناسمش را شکرکنم برای اینکه اتاقم 4 گوش است و این یعنی من هنوز 4 دیوار بلند دارم که حرفهای داغم را توی گوش سردشان زمزمه کنم. چاره ای هم جز این هم ندارم وقتی :

حتما چشم به راهم نیستی/ که رد نگاهت را/سر هیچ چهار راهی نمی بینم...! (عباس صفاری)

 

و یک سپید که تاصبح خوابش نبرد :     

 « چه گوارا  »

 

 

اینکه چطور شد چه گوارا نشدم

و همه ی تو را پشت یک سیگار  ِ برگ نکشیدم

ربطی به این خیابان و

تابلوهای عبور ممنوعش ندارد...!

من همین شکلی هم

در نسبتم با این شهر    شهری ام

و پست مدرن ارث پدری ام است

که هر از گاهی آن را

با همسایه ی روبه رویی و

مدال های افتخارش تقسیم می کنم !

خیالت جمع

کم یا زیاد من    از تو بویی نمی برد

و هرکجا پیراهنت را بتکانی همان جا

مهمان آسمان خراشی می شوم

که تو را به سرش زده و

از پنجره های دودی اش معلوم است

با آسفالت خیابان ارتباط تنگاتنگی داشته !

درست یادم نیست    چرا از توپرسیده بودم

چه گوارا سیگار  ِ برگ می کشید

                                             یا سیگار ِ برگ چه گوارا ...؟!

 

 

  بلدی که سیاهی ام را سپید بخوانی؟

 

  « بیخ/آبی ! »

 

 

غلت می زنم

از بالشی که زیر سرم بلند می شود

و خمیازه ای که بی خوابی ام را دکمه دکمه می بندد

نفهمد چند پیراهن از من پاره شده!

 اعتراف می کنم

دستی که برای تنهایی ات آستین بالا زد، من بودم

و سقفی که سر هر خانه پهن شد سرپناهم شوی

اما به همین وقت ها    بی وقت ها

هرچقدر نیم تنه ی این شب تنم را گشادی کرد و

در توضیح اضافه ذکر شدم

(ماه شب ها بغل چند ستاره می خوابد)

فرق/ی به حال سرم نکرد که نکرد!

موقتا

اعترافم را بده با این شب دنبال نخودهای سیاهش باشد

اگر هنوز روی بالشت بیداری    برایم بگو

                           پس چرا این خواب نمی بردم متاهل باشم ؟!

 

 

 بخوانید:

 انجمن ادبی خورتاب سیاهکل

   فصلنامه ادبی کولاژ

 

 پ.ن:   پرنده لب تنگ ماهي نشسته بود و به ماهي نگاه مي كرد و ميگفت: سقف قفست كه شكسته .چرا پرواز نميكني؟!!!

همین!

 
 
 |    نوشته شده توسط فکرکنم نیلوفر اعتمادی!
 
   
   

پاره پاره پاره پاره بخوان داغم را....

                   برای ندا و همه ی دختران سرزمینم:

رفتنت را خلاصه می فهمم

توی یک قاب عکس دیواری

جای خالی  ِ چشم هایت را

درفضایی که خواب و بیداری 

 

روزهایی که رفته از دستم

گریه هایی که کرده ام هرشب

درد دارد نبودنت خواهر  

داغ دارد بهار ِ من در تب

 

داغ دارد تمام  ِ تاریخم

از«ندایی»که گفت« یازهرا»

می پرد رنگ آب دریا از

خون پاکی که کشت غیرت را

 

توی خرداد  ِ انتخاباتم

جای کاغذ مچاله شد یک زن

هر کجا را که جشن می گیرم

ماتمت«دست می زند در من»

 

مثل دستی که شاخه ات را زد

ریشه ات لای خاک ها تا شد

از درختی که سبز می افتد

دختری روی دست شب پاشد!

 

دست هایم را در باغچه می کارم،(یک روز)سبز خواهد شد،می دانم می دانم می دانم... 

«در این پست به احترام همه شهیدان آزادی امکان درج نظر وجود ندارد»

 
 
 |    نوشته شده توسط فکرکنم نیلوفر اعتمادی!
 
   
 

هرکی میپرسه حالم و می گم همه چی عالیه

هیچکی نمیدونه چقدر جای  تو اینجا خالیه...

اصلا چه فرق میکند انگشت های لاغر مردنی ام چند ماه است روی این صفحه های قهوه ای نرقصیده؟..من که شب و روز برای تو می نویسم ، برای تو می خوانم ، برای تو گریه می کنم،برای « تو که نیستی تا ببینی،دل آسمون شکسته/ جاده تا صبح قیامت،من و این پاهای خسته...»... نه ! لاک پشت هایت را برای خودت نگه دار، من که گفتم دیگر گوشواره با طعم نارنج لبانت نمی خواهم...برای تلخی من همین بهانه کافی ست که این شهر لعنتی!! هرچه داشته باشد تو را ندارد و من یادم می ماند 18 زمستان است بدون تو خواب خرگوووش می بینم !!!

تحفه ی این روزهای نبودن خالی دست هایی ست که جز شعر ندارد تا یادم باشد : « نوشتن بهتر از منفجر شدن است ! (اکتاویوپاز) »

تقدیم به یه دوست اردیبهشتی :

مثل ِ خوابی که رفته از یادم ، توی کابوس های پی در پی

من کنارت چه زشت می رقصم،زیر ِنت های خیس ِلب درنی

 

هرشبم بی تو تنگ می خندد،این عروسک به کودکی هایم

لای سوراخ  ِ زندگی رفتم !گفته بودی که می روم تا کی ؟

 

قلب ِ چوپان ِ قصه هایت زد،سر به دشتی که عشق را.. [گم شد]

بی تو حتی خدا نمی فهمد ، کوچ  ِ غمگین ِرشت را تا ری

 

ضربه هایی به بالشم می زد، فصل ِ اردیبهشت ِ غمگینت

مثل ِ خوابی که رفته از یادم ، مثل ِ خوابی که.. [می پرم در دی!]

 

 ---آیا اکنون دست مرده ام دارد می نویسد ، یا دست زنده ام ؟ (موریس مترلینگ)---

اول بیا دماغت را با لبه ی آستینت پاک کن و هوس کن با موش ها سر یک سفره بنشینی ، چه اشکالی دارد کمی هم « چند ِش » باشی وقتی آدم های دورو برت – که دروغ را مثل آب نبات می مکند- هنوز باورنکرده اند این کوچه در نهایت خود به دیوار می رسد و پشت آن دیوار من مردی را می شناسم که شب ها کنار پنجره نمی خوابد چون می ترسد صدای شعر خوانی دختربچه ای از خواب بیدارش کند...بعد بیا و بگو « مرا تبار خونی گل ها به زیستن متعهد کرده>فروغ»...بعد بیا و بگو « دوست داشتن بهتر از عشق است>دکترشریعتی»...« مردن چقدر حوصله می خواهد>قیصرامین پور»...«رفتن هیچ ربطی به رسیدن ندارد>علی صالحی»....

می فهمی ؟«با تو هستم،تو!خواننده ی مزور من!برادر من! باتو هستم کثافت! >گلهای شرارت بودلر»

 

نمیدانم چرا این روزها این قدر اصرار دارم غزل باشم :

 هرچند نمی سوزد ، برمن دل ِ سنگینت

گویی دل من سنگی ست درچاه زنخدانت(سعدی)

 

پای چاهی که گریه می کردم، از گناهی که شسته سیبم را

رنگ ِِتندی  به بودنم می زد ، رنگ ِ ماتیک ِ مادرم حوا

 

در تنم ماجرای اسکندر، جنگ ِ خونین ِ عشق با نفرت

بغض ِ ترسوی من که می ترکد،وقت ِتهدید ِتیز سوزن ها

 

لنگ می زد مرا دوچشمانت، مثل تیمور ِ قصه ها بودم

قهرمانی به من نمی آمد ، توی«  قانون ِ » بوعلی سینا

 

سهم  ِسارای مشق هایت شد، هراناری که دست من دادی

[نمره ات بیست می شود قطعا، زیر ِ باران ِ دفترم دارا !]

 

چشم براق ِ گربه ای در من، زوزه می زد تمام ِعمرش را

موش  ِ خیسی جویدهی قش..قش..تکیه ام را به شانه ات یک جا

 

عقده ام را عجیب خوابیدم ، شب به شب جنب ِ«بودنت بی من»

با صدایی که مادرم می زد ، پشتِ گوشم « عزیز ِ من لالا»

   

پای چاهی که رد شدی از من ، مثل تردید ِ سرد ِ یک عابر

گریه کردم که عاشقم باشی ، گریه کردم که مال ِ من تنها...

 

خوشحالم که هیچ وقت آن قدر آدم مهمی نبودم که مجبور باشم برای تک تک حرفهایم به صدهزار نفر جواب پس بدهم... و خوشحال ترم  از اینکه هرچقدر هم زووور می زنم هیچ پخی نمی شوم ...وقتی هیچ کس نباشی راحت تر می توانی باراننده ی تاکسی خوش و بش کنی ...توی خیابان با بیخیالی تمام طبق عادت همیشگی ات که حالا برایت تبدیل به یک لذت شیرین شده  لب هایت را بجوی!!!...به حرف های درگوشی و عاشقانه ی دخترپسری روی صندلی پارک گوش کنی...وقتی امام زاده می روی به زنی که با چشم غره می گوید : های خانم چادر! بگویی « مگه مانتوم چشه ؟»...وزیر ورقه ی امتحانیت بنویسی « خسته شدم!»

آنکس که مرا نشاط و مستی داد

آنکس که مرا امید و شادی بود

هرجا که نشست بی تامل گفت:

«او یک زن ساده لوح عادی بود»

(فروغ فرخ زاد)

بله درست متوجه شدید...اینجا رشت ! باران! هق هق! و انگشت های خسته یک دختر بچه ی احمق!!

 همین!

 
 
 |    نوشته شده توسط فکرکنم نیلوفر اعتمادی!
 
 

pctfx3.3

Lonely Girl Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog برنامه نویسی تحت وب

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور